
از دویست و چهل و هشت سال حکومت سلوکیان به ایران تنها شصت و پنج سال
ایران بطور کامل به دست سلوکیان بود و بعد از آن در استان « پارت » دولت ایرانی
به وجود آمد که به نام موسس آن ارشکان نامیده شد.این دولت کم کم قدرت یافت
و بر نواحی بیشتری تسلط پیدا کرد. ارشک اول بعد از دو سال کشته شد و برادر
او تیردات جانشینش شد.تیردات هم خود را ارشک نامیدبه ارشک دوم تبدیل شد. گرچه ارشک و تیردات پایه گذاران اشکانیان بودند ولی تاسیس آن توسط « متیره
دات » (مهرداد اول – ششمین اشک) و قدرت یافتنش در دوره حکومت مهرداد دوم (نهمین اشک) بود. قلمرو اشکانیان دارای 18 استان بود که 11 استان آن از استان های علیا و هفت استان آن از استانهای سفلی بود. ولایات غربی که استان های سفلی خوانده می شدند شامل: 1- بین النهرین با اراضی شمال بابل 2-آپولو نیاتیس (جلگه واقع در شرق دجله) 3- خالونی تیس (بلندی های اطراف زاگرس)
4- ماد غربی (حدود نهاوند) 5- کامبادین ( حدود بیستون و بخش کوهستانی ماد)
6- ماد علیا ( اکباتانا - همدان) 7- رگیان (نواحی شرقی ماد) ولایت های شرقی (علیا) عبارتند از: 8- خوارنه ( سر دره خوار) 9- کومیسنه (در ناحیه کناری کویر)
1۰- هورکانیا ( گرگان) 11 - استابنه (ناحیه استو – قوچان) 12- پارتیا (خراسان)
13- اپه ورکتی کنه (ابیورد- حدود کلات) 14- مرگیانه (ولایت مرو) 15- آریا (هریوه - ولابت هرات) 16- انائون (بخش جنوبی هرات) 17- زرنگیان (زرنج – کنار هامون)
18- آراخوزیا (رخج در ساحل علیای هیرمند در ناحیه قفقاز) علاوه براین 18 استان ایالات دیگری هم بودند که به صورت خودمختار عمل می کردند و به غیر از پرداخت
باج و سپاه مجهز به حکومت مرکزی استقلال داشتند. تعدادی از این حکومت های
خود مختار عبارتند از: 19- ارمنستان که پادشاه مستقل آن غالبا از متحدان و دست نشاندگان پارت بود. این ولایت معمولا باعث بیشتر جنگ های بین ایران و
روم بود.
20- امارت اسروئن در شمال شرقی بین النهرین که تحت حکم سلاله عرب ابجر
اذاره می شد. مرکز آن « ادسا » نام داشت.
21- امارت کردوئن در جنوب دریاچه وان و مشرق دجله که سرزمینی کوهستانی
بود.
22- امارت آدیابن در کنار رود زاب که شامل سرزمین آشور می شد و مرکز آن « اربل» خوانده می شد.
23- امارت هترا واقع در مغرب دجله که قلعه ای استوار داشت.
24- امارت آتروپاتن ، سرزمین آذربایجان که ماد کوچک هم خوانده می شد .
این سرزمین در زمان اشکانیان هم مانند دوره سلوکیان یک مرکز دینی آریایی محسوب می شد و همواره یک مرکز برای مبارزه یونانی مآبی بحساب می آمد.
بر این ولایت یک شاهزاده اشکانی حکومت می کرد.
25- امارت میسان که در اراضی بین النهرین جنوبی در اطراف مصب دجله و فرات
قرار داشت و مرکز آن به نام خارکسی تقریبا در محل خرمشهر کنونی واقع بود.

مرد گفت: «طوفان ميخواست مرا با خودش ببرد من هم هر مرتبه دست ميانداختم و هندوانه و خربزهها را ميگرفتم يكييكي كنده ميشد» جاليزبان باز پرسيد: «همه اينها درست! كي آنها را توي گوني ريخت؟» مردك فكري كرد و گفت: «والله من هم تو همان فكر بودم!».

هونگ وو نخستین امپراتور سلسله مینگ در سال 1398م درگذشت. پسرش یونگ
لو و برادر زاده اش چین ون بر سر جانشینی او به جدال پرداختند که در نهایت یونگ
لو پیروز گشت . چنگ هو در زمان امپراتوری یونگ لو به قدرت رسید و فرماندهی چندین سفر نظامی را بر عهده گرفت. چنگ هو در 1371م در خانواده ای مسلمان
در ولایت یونان به دنیا آمد. یونان یکی از ولایات جنوبی چین بود که بدست مغولان افتاد. چنگ هو 10 سال داشت که یونان بدست چینیان افتاد و چنگ هو به اسارت گرفته شد. در اسارت به ارتش فرستاده شد. هر چه چنگ هو بزرگ تر می شد مقامات مهم تری را بدست می آورد تا این که یونگ لو او را به فرماندهی سفرهای
غرب برگزید. او برای اولین سفر 62 کشتی بزرگ را راهی غرب کرد. سال 1405م سفرهای دو ساله خود را آغاز کرد و در اولین سفر خود به مالایا، سیلان و جنوب شرقی هند رفت. در سفر دوم خود بسوی خلیج فارس، هند و عربستان راهی
شد. چنگ هو در سفر هایش قبول حکومت مینگ را از حاکمان سرزمین ها طلب
و در عوض با آن ها ابریشم و ظروف چینی مبادله می کرد . چنگ هو کالا های تجملی، محصولات کشاورزی، سنگ های گران بها، فلز، دارو و حیوانات خارجی را
به چین آورد . شترمرغ و زرافه حیواناتی بودند که دربار چین را به حیرت وا داشتند.
شیر، ببر و گور خر حیوانات دیگری بود که به عنوان هدیه برای دربار چین از سوی
افریقا فرستاده شدند. این جانوران در باغ وحشی در پکن که هنوز هم در حال فعالیت است نگهداری می شدند.چنگ هو با بیش از 50 کشور جهان رابطه برقرار
کرد و حتی 16 کشور جهان در دربار چین سفیر داشتند. آخرین سفر چنگ هو همان سفر هفتم او بود که بعد از آن چین می توانست حتی با اروپاییان رابطه ارتباط داشته باشد. بعد از او حکومت چین دیگر آن سفر ها را ادامه نداد حتی اعضای حسود دربار روز نوشته های چنگ هو را هم از میان بردند. بعد ازاو قرن ها
در پرستشگاهی در تایلند به نام او قربانی می کردند. چینیان او را بنیان گذار نخستین کوچ نشینی ها می دانند.

پا را به اندازه گليم خود دراز كن
روزي شاه عباس از راهي ميگذشت. درويشي را ديد كه روي گليم خود خوابيده است و چنان خود را جمع كرده كه به اندازه گليم خود درآمده. شاه دستور داد يك مشت سكه به دروش دادند.
درويش شرح ماجرا را براي دوستان خود گفت. در ميان آن جمع درويشي بود، به فكر افتاد كه او هم از انعام شاه نصيبي ببرد، به اين اميد سر راه شاه پوست تخت خود را پهن كرد و به انتظار بازگشت شاه نشست. وقتي كه موكب شاه از دور پيدا شد، روي پوست خوابيد و براي اينكه نظر شاه را جلب كند هريك از دستها و پاهاي خود را به طرفي درازكرد بطوريكه نصف بدنش روي زمين بود .
در اين حال شاه به او رسيد و او را ديد و فرمان داد تا آن قسمت از دست و پاي درويش را كه از گليم بيرون مانده بود قطع كنند. يكي از محارم شاه از او سؤال كرد كه: «شما در رفتن درويشي را در يك مكان خفته ديديد و به او انعام داديد. اما در بازگشت درويش ديگري را خفته ديديد سياست فرموديد، چه سري در اين كار هست؟» شاه فرمود كه: «درويش اولي پايش خود را به اندازه گليم خود دراز كرده بود اما درويش دومي پاش را از گليمش بيشتر دراز كرده بود».

بس تجربه کردیم درین دیر مکافات
با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد
هنگامی که نادر وارد خیمه اش شد زن مسیحی او « ستاره » منتظر ش بود و با دیدن نادر
ازجای برخاست و به نادر خوش آمد گفت. او نادر را خشمگین دید و از نادر پرسید چه شد
نادر در جواب گفت مشتی خائن اطراف او را گرفته اند و قضیه علیقلی میرزا را برای او تعریف
کرد. نادر در بسترش دراز کشید و پس از دقایقی به خواب فرو رفت. پس ازخروج نادر ازخیمه سفره خانه محمد بیک و موسی بیک و صالح بیک به سمت خیمه اشان راه افتادندو در راه قوچه بیک را هم صدا زدند. آن چهار تن در خیمه ای جمع شدند و قرار گذاشتند که هر یک
دو تن از نوکران با وفای خود را به همراه بیاورند. در پایان جلسه موسی بیک و صالح بیک و محمد بیک ترس از آن داشتند که قوچه بیک از ترس نقشه آن ها را برای نادر بازگو کند
چون قوچه بیک سرنگهبان بود و می توانست نقشه آنها را برای نادر بازگو کند و جانش را نجات دهد به همین دلیل صالح بیک از گوشه خیمه قرآنی آورد و از قوچه بیک خواست که دست بر روی قرآن گذارد و سوگند یاد کند که به آنها خیانت نکند و او هم سوگند یاد کرد که نقشه آنها را لو نمی دهد. آن چهار تن برای ساعتی از هم جدا شدند.پس از ساعتی آن چهار تن به همراه نوکران در کنا هم جمع شدند و قرار گذاشتند محمد بیک به همراه نوکران خود از اردوگاه خارج شود و به همراه ۲۰۰تن پس از ساعتی بازگردد تا در صورت حمله افراد سپاه نادر از آنها دفاع کند.
ازخیمه نادر چهار تن حفاظت می کردند. از قبل قرار بود هر یک از آن چهار تن( موسی بیک
محمد بیک، قوچه بیک و صالح بیک ) یکی از آن نگهبانان را با یک ضربت بکشند ولی با
رفتن محمد بیک و نوکرانش یکی از نوکران صالح بیک آن را به عهده گرفت. آن نه تن بسوی خیمه نادر رهسپار شدند. در راه بارها نگهبانان جلوی آنها را گرفتند ولی قوچه بیک خود را نشان داد و نگهبان راه را باز کرد تا اینکه به خیمه نادر رسیدند. قوچه بیک که مامور تعویض نگهبانان بود به سوی اولین نگهبان خیمه نادر رفت و به او گفت که امشب باید نگهبانان
دو برابر شوند و موسی بیک را کنار او قرار داد. قوچه بیک بطرف نگهبان بعدی رفت و همان سخنان را به او گفت و صالح بیک را درکنار او قرار داد و به طرف نگهبان بعدی رفت و یکی از نوکران صالح بیک را در کنار او قرار داد و به نگهبان چهارم رسید و خود کنار او قرار گرفت
و پنج نفر دیگر طبق دستور به طرف درب خیمه نادر راه افتادند. ستاره در خیمه نادر هنوز نخوابیده بود ولی سعی کرد بخوابد چون فردا راهی بودند ناگهان صدایی شنید که به زبان ترکی گفت « سوختم». از حرکت ستاره نادر از خواب برخاست و پرسید چه شده ولی ستاره دیگر فرصت پاسخ گویی نداشت چون موسی بیک و قوچه بیک و صالح بیک به اتفاق نوکران خود با شمشیر هایی آخته وارد خیمه شدند. در خیمه نادر چراغی کم نور
به نام مردنگی بود و به همین دلیل قاتلین توانستند نادر را ببینند. صدای سوختم به آن
دلیل بود که نوکر صالح بیک نتوانسته بود که یکی از نگهبانان را با یک ضربت بکشد و به همین دلیل نگهبان فریاد زده بود سوختم. وقتی آن 9 تن وارد خیمه شدند نادر فریادی نزد
چون در میان آن نه تن سه تن از فرماندهان سپاهش که با او هم قبیله ای بودند را دید و
حتی فکر نمی کرد که آنها برای کشتن او آمده باشند ولی صالح بیک جلو آمد و با شمشیر ضربتی بر سر او زد.نادر که دیگر توان فریاد زدن را نداشت توپوز طلایی خود را به سمت مهاجمان پرتاب کرد و به یکی از نوکران خورد. قوچه بیک هم جلو آمد و با شمشیر بر پای
نادر کوباند. یکی از نوکران مامور گرفتن دهان ستاره شد. آنگاه موسی بیک و قوچه بیک و
صالح بیک ضرباتی پیاپی بر نادر وارد کردند تا نادر جان داد. هیچ یک ازآن سه تن مسئولیت بریدن سر نادر را قبول نکردندو یکی از نوکران موسی بیک به نام « تاج اوقلی» سرنادر را از
تن جدا کرد.
این بود نحوه قتل قدرتمند ترین پادشاه پس از اسلام ایران
برگرفته از کتاب خواجه تاج دار
ترجمه از ذبیح الله منصوری

عجب سر گذشتي داشتي كل علي؟
چون يك نفر به دقت تمام براي ديگري حرف بزند اما آخر كار ببيند كه حرفش در او اثر نكرده، اين مثل را به زبان ميآورد.

يك بابايي مستطيع شده بود و به مكه رفته بود و برگشته بود و شده بود حاجي و همه به او ميگفتند: حاجلي (حاج علي)
اما يك دوست قديمي داشت كه مثل قديم باز به او ميگفت: كللي (كل علي ـ كربلايي علي). مثل اينكه اصلاً قبول نداشت كه اين بابا حاجي شده! اين بابا هم از آن آدمهايي بود كه تشنه عنوان و لقب هستند و دلشان لك زده براي عنوان! اگر هزار بلا سرشان بيايد راضيند اما به شرط اينكه اسم و عنوان آنها را با آب و تاب ببرند! حاج علي پيش خودش گفت: بايد كاري بكنم تا رفيقم يادش بماند كه من حاجي شدهام به اين جهت يك شب شام مفصلي تهيه ديد و رفيقش را دعوت كرد.
بعد از اينكه شام خوردند، نشستند به صحبت كردن و او صحبت را به سفر مكهاش كشاند و تا توانست توي كله رفيقش كرد كه حاجي شده! توي راه حجاز يك نفر سرش به كجاوه خورد و شكست و يك همچين دهن وا كرد، آمدند و به من گفتند حاج علي از آن روغن عقربي كه همراهت آوردهاي به اين پنبه بزن، بعد گذاشتند روي زخم، فردا خوب خوب شد همه گفتند خير ببيني حاج علي كه جان بابا را خريدي.
در مدينه منوره كه داشتم زيارت ميخواندم يكي از پشت سر صدا زد «حاج علي» من خيال كردم شما هستي برگشتم، ديدم يكي از همسفرهاست، به ياد شما افتادم و نايبالزياره بودم.
توي كشتي كه بوديم دو نفر دعوايشان شد نزديك بود خون راه بيفتد همه پيش من آمدند كه حاج علي بداد برس كه الان خون راه ميافتد. وسط افتادم و آشتيشان دادم همسفرها گفتند: خير ببيني حاج علي كه هميشه قدمت خير است.
نزديكيهاي جده بوديم كه دريا طوفاني شد نزديك بود كشتي غرق شود كه يكي از مسافرها گفت: حاج علي! از آن تربت اعلات يك ذره بينداز توي دريا تا دريا آرام بشود. همين كه تربت را توي دريا انداختم دريا شد مثل حوض خانهمان... همه همسفرها گفتند: خدا عوضت بده حاج علي كه جان همه ما را نجات دادي. خلاصه گفت و گفت تا رسيد به در خانهشان: همه اهل محل با قرابههاي گلاب آمدند پيشواز و صلوات فرستادند و گفتند حاج علي زيارت قبول... همين كه پايم را گذاشتم توي دالان خانه و مادر بچهها چشمش به من افتاد گفت: واي حاج عليجون... همين را گفت و از حال رفت.
خلاصه هي حاج علي حاج علي كرد تا قصه سفر مكهاش را به آخر رساند وقتي كه خوب حرفهاش را زد، ساكت شد تا اثر حرفهاش را در رفيقش ببيند، رفيقش هم با تعجب فراوان گفت: عجب سرگذشتي داشتي كل علي؟!

هزار دشمن ار می کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می دارد
و گرنه هر دمم از هجر تست بیم هلاک