|
|
|
|
هنگامی که نادر وارد خیمه اش شد زن مسیحی او « ستاره » منتظر ش بود و با دیدن نادر ازجای برخاست و به نادر خوش آمد گفت. او نادر را خشمگین دید و از نادر پرسید چه شد نادر در جواب گفت مشتی خائن اطراف او را گرفته اند و قضیه علیقلی میرزا را برای او تعریف کرد. نادر در بسترش دراز کشید و پس از دقایقی به خواب فرو رفت. پس ازخروج نادر ازخیمه سفره خانه محمد بیک و موسی بیک و صالح بیک به سمت خیمه اشان راه افتادندو در راه قوچه بیک را هم صدا زدند. آن چهار تن در خیمه ای جمع شدند و قرار گذاشتند که هر یک دو تن از نوکران با وفای خود را به همراه بیاورند. در پایان جلسه موسی بیک و صالح بیک و محمد بیک ترس از آن داشتند که قوچه بیک از ترس نقشه آن ها را برای نادر بازگو کند چون قوچه بیک سرنگهبان بود و می توانست نقشه آنها را برای نادر بازگو کند و جانش را نجات دهد به همین دلیل صالح بیک از گوشه خیمه قرآنی آورد و از قوچه بیک خواست که دست بر روی قرآن گذارد و سوگند یاد کند که به آنها خیانت نکند و او هم سوگند یاد کرد که نقشه آنها را لو نمی دهد. آن چهار تن برای ساعتی از هم جدا شدند.پس از ساعتی آن چهار تن به همراه نوکران در کنا هم جمع شدند و قرار گذاشتند محمد بیک به همراه نوکران خود از اردوگاه خارج شود و به همراه ۲۰۰تن پس از ساعتی بازگردد تا در صورت حمله افراد سپاه نادر از آنها دفاع کند. ازخیمه نادر چهار تن حفاظت می کردند. از قبل قرار بود هر یک از آن چهار تن( موسی بیک محمد بیک، قوچه بیک و صالح بیک ) یکی از آن نگهبانان را با یک ضربت بکشند ولی با رفتن محمد بیک و نوکرانش یکی از نوکران صالح بیک آن را به عهده گرفت. آن نه تن بسوی خیمه نادر رهسپار شدند. در راه بارها نگهبانان جلوی آنها را گرفتند ولی قوچه بیک خود را نشان داد و نگهبان راه را باز کرد تا اینکه به خیمه نادر رسیدند. قوچه بیک که مامور تعویض نگهبانان بود به سوی اولین نگهبان خیمه نادر رفت و به او گفت که امشب باید نگهبانان دو برابر شوند و موسی بیک را کنار او قرار داد. قوچه بیک بطرف نگهبان بعدی رفت و همان سخنان را به او گفت و صالح بیک را درکنار او قرار داد و به طرف نگهبان بعدی رفت و یکی از نوکران صالح بیک را در کنار او قرار داد و به نگهبان چهارم رسید و خود کنار او قرار گرفت و پنج نفر دیگر طبق دستور به طرف درب خیمه نادر راه افتادند. ستاره در خیمه نادر هنوز نخوابیده بود ولی سعی کرد بخوابد چون فردا راهی بودند ناگهان صدایی شنید که به زبان ترکی گفت « سوختم». از حرکت ستاره نادر از خواب برخاست و پرسید چه شده ولی ستاره دیگر فرصت پاسخ گویی نداشت چون موسی بیک و قوچه بیک و صالح بیک به اتفاق نوکران خود با شمشیر هایی آخته وارد خیمه شدند. در خیمه نادر چراغی کم نور به نام مردنگی بود و به همین دلیل قاتلین توانستند نادر را ببینند. صدای سوختم به آن دلیل بود که نوکر صالح بیک نتوانسته بود که یکی از نگهبانان را با یک ضربت بکشد و به همین دلیل نگهبان فریاد زده بود سوختم. وقتی آن 9 تن وارد خیمه شدند نادر فریادی نزد چون در میان آن نه تن سه تن از فرماندهان سپاهش که با او هم قبیله ای بودند را دید و حتی فکر نمی کرد که آنها برای کشتن او آمده باشند ولی صالح بیک جلو آمد و با شمشیر ضربتی بر سر او زد.نادر که دیگر توان فریاد زدن را نداشت توپوز طلایی خود را به سمت مهاجمان پرتاب کرد و به یکی از نوکران خورد. قوچه بیک هم جلو آمد و با شمشیر بر پای نادر کوباند. یکی از نوکران مامور گرفتن دهان ستاره شد. آنگاه موسی بیک و قوچه بیک و صالح بیک ضرباتی پیاپی بر نادر وارد کردند تا نادر جان داد. هیچ یک ازآن سه تن مسئولیت بریدن سر نادر را قبول نکردندو یکی از نوکران موسی بیک به نام « تاج اوقلی» سرنادر را از تن جدا کرد. این بود نحوه قتل قدرتمند ترین پادشاه پس از اسلام ایران برگرفته از کتاب خواجه تاج دار
ترجمه از ذبیح الله منصوری
عجب سر گذشتي داشتي كل علي؟
چون يك نفر به دقت تمام براي ديگري حرف بزند اما آخر كار ببيند كه حرفش در او اثر نكرده، اين مثل را به زبان ميآورد. يك بابايي مستطيع شده بود و به مكه رفته بود و برگشته بود و شده بود حاجي و همه به او ميگفتند: حاجلي (حاج علي) در مدينه منوره كه داشتم زيارت ميخواندم يكي از پشت سر صدا زد «حاج علي» من خيال كردم شما هستي برگشتم، ديدم يكي از همسفرهاست، به ياد شما افتادم و نايبالزياره بودم. هزار دشمن ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امید وصال تو زنده می دارد و گرنه هر دمم از هجر تست بیم هلاک
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:45 توسط تاریخ دوست
|
|
||
|
|
|
||||
|
برادر زاده نادر شاه علیقلی میرزا نام داشت که زمانی نایب السلطنه نادرشاه بود وسپس مورد غضب نادر قرار گرفت و سمتش به حکمرانی سیستان تنزل پیدا کرد. او همان کسی بود که نادر را به کور کردن پسرش تشویق کرد. پس از آنکه علیقلی حاکم سیستان شد در یک سال محصولات کشاورزی آن منطقه به شدت کاهش پیدا کرد به طوری که کشاورزان دیگر قادر به پرداخت مالیات نبودند. علیقلی میرزا می بایست به عنوان حاکم سیستان سالانه 150 هزار نادری به حکومت مرکزی مالیات دهد ولی آن سال قادربه پرداخت این مالیات نبود به همین علت به نادر نامه ای نوشت و درآن نامه برای نادر توضیح داد که امسال او نمی تواند 150 هزار نادری را بپردازد و خواست که این مالیات را به 50 هزار نادری کاهش دهد. در جواب نامه او نادر نامه تند نوشت و به او گفت که یا مالیات را کامل پرداخت می کند یا سر از تن او و سیستانیان جدا می کند. او که دید چاره ای ندارد از ماموران اخذ مالیات 10 روز مهلت خواست و با اندیشه کشتن نادر به سمت مشهد راهی شد. هنگامی که به مشهد رسید نادر مشهد را به قصد سر زدن به گنجینه اش در کلات ترک کرده بود. علیقلی میرزا نیز به دنبال او راه افتاد تا به اردوی نادر برسد. علیقلی میرزا از پیش همدستانی در دستگاه نادر برای داشت و هنگامی که به نزدیکی اردوی نادر رسید همدستانش که : صالح بیک افشار ، محمد بیک قاجار ایروانی ، موسی بیک افشار و قوچه بیک افشار اورموی را ملاقات کرد.علیقلی میرزا به آن ها گفت که باید کار نادر را امشب تمام کنند و گرنه دیگر امکان انجام این کار پیش نخواهد آمد. آن چهار تن پذیرفتند که کار نادر را همان شب تمام کنند و برای اطمینان سر نادر را از تنش جدا کنند. اما آن ها ترس از آن داشتند که پس از قتل نادرمورد غضب فرزندان او قرار گیرند.علیقلی میرزا به آنها اطمینان که شجره نسل نادر را قطع خواهد کرد.آن ها سپس پرسیدند که مرگ نادربرای آنها چه سودی خواهد داشت و علیقلی پاسخ داد که در کلات 200 کرور پول نقد و جواهرذخیره شده و آن را بین خود تقسیم می کنند وقرار شد که آن را به 5 قسمت مساوی تقسیم کنند و پس ازمرگ نادر علیقلی میرزا پادشاهی را برعهده بگیرد و آن چهارتن والی چهار ایالت بزرگ ایران شوند. خورشید آن روزغروب کرد وغذای نادر حاضر شد.نادر درحالی که قصد داشت به خیمه سفره خانه برود خبردار شد که پیکی از جانب مشهد آمده و پیامی برای نادر به همراه دارد. او پیک را پذیرفت و نامه را از او تحویل گرفت. والی مشهد در نامه نوشته بود که علیقلی میرزا را در مشهد دیده اند که به زودی آنجا را ترک کرده. نادر از این خبر براشفت زیرا نادر به علیقلی میرزا گفته بود حق خروج از سیستان را ندارد. نادر با چهره ای خشمگین به سوی سفره خانه رفت . در آن خیمه صالح بیک ، موسی بیک و محمد بیک حضور داشتند. نادر هنوز شروع به غذا خوردن نکرده بود که با فریادی آنان را خائن نامید و گفت که فردا آنان را مجازات می کند. آن سه در خیال خود پنداشتند که نادر به توطئه شان پی برده ولی نادر در ادامه گفت اگر تا فردا علیقلی میرزا پیدا نشود آن ها را از دو چشم کور خواهد کرد. در این هنگام آن سه فهمیدند که نادر به توطئه آن ها پی نبرده و فقط از بابت خروج علیقلی میرزا از سیستان عصبانی است. نادر آن شب چند لقمه بیشتر غذا نخورد و به خیمه اش برگشت. برگرفته از کتاب خواجه تاج دار ترجمه از ذبیع الله منصوری
اگر كسي ظاهراً دست به كاري زند ولي در پرده خفا و پنهاني به كاري ديگر مشغول باشد اصطلاحاً مي گويند:«زير كاسه نيم كاسه اي است.» يعني مطلب به اين سادگي نيست و فريب و نيرنگي در كار است.
|
|||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:1 توسط تاریخ دوست
|
|
|||||