ژاپن و جنگ جهاني دوم

در اکتبر 1941 ژنرال «هیدکی توجو» نخست وزیر ژاپن شد. توجو که از مخالفان قدیمی ایالات متحده بود، از اتحاد با نیروهای محور تقویا حمایت کرد. او بلافاصله به نیروی دریایی امپراتوری ژاپن و نیروی هوایی دستور داد به منظور حمله به پایگاه های اساسی انگلیسی و امریکایی در اقیانوس آرام و ساحل افریقا نقشه های محرمانه را به جریان بیندازد.
روز یکشنبه 7 دسامبر 1941، ژاپنی ها به پایگاه های امریکایی در جزیره های هاوایی و فیلیپین و نیز پایگاه های انگلیسی در هنگ کنک و مالایا حمله بردند. ژاپنی ها از عرشه ناوهای هواپیمابر با اسکادرانهای بمب افکن حمله کردند. هواپیما ها ناوگان ایالات متحده را در اقیانوس آرام، که در پرل هاربر، پایگاه بزرگی در غرب هونولولو لنگر انداخته بودند، بمباران کردند. خلبانان ژاپنی 18 کشتی جنگی امریکایی را نابود کردند یا به آنها خسارت زدند، 180 فروند هواپیما را منفجر کردند و بیش از 3500 تن را کشتند. ژاپنیها 30هواپیما و حدود 150نفر را از دست دادند.
ژاپنی ها از حمله های دسامبر 1941 در اقیانوس آرام امتیاز بسیار بزرگی به دست آوردند. تا اوایل 1942 به سوی هدفشان که تسلط بر بیشتر شرق آسیا بود، پیش می رفتند. ارتش امپراتوری در جنگ های برمه پیش می رفت. گوام، جزیره ویک و جزایر فیلیپین فتح شد. هنگ کنک، سنگاپور و جزایر هند شرقی هلندنیز سقوط کرد. نیروهای ژاپنی حمله ای را به هند، مستعمره انگلستان تدارک می دیدند. در استرالیا، زلاندنو، الوشن، میدوی و جزیره های هاوایی نیز پیشروی کردند.
تا نیمه 1942 دشمنان فاشیسم در همه جبهه ها عقب نشستند. به نظر می رسید که هیتلر، موسیلینی و توجو پیروزی را به چنگ آورده اند. اما رهبران نیروهای محور عزم مخالفانشان را دست کم گرفتند. وینستون چرچیل نخست وزیر انگلستان، یوسیف استالین صدر اتحاد شوروی و فرانکلین روزولت رئیس جمهور ایالات متحده برای مقابله با تهاجم نیروهای محور نیروهای خود را به هم پیوستند.
منبع: کتاب تاریخ تمدن و فرهنگ جهان

بايد پدرش را پيش چشمش آورد
هرگاه آدم نانجيب و بدذاتي با تكبر و سركشي و غرور خودنمايي كند و باعث آزار اين و آن بشود ميگويند: بايد باباشو پيش چشمش آورد تا آدم بشود.
گويند: تاجر ثروتمندي قاطري داشت، كه اين حيوان در اثر تغذيه كامل و مواظبت كافي غلامان تاجر، خيليخيلي فربه و چاق شده بود و مخصوصاً تاجر اين قاطر را موقعي سوار ميشد كه به مسافرتهاي دور ميرفت، آن هم با زين و برگ و لگام و جلهاي مخمل و ابريشم، البته تاجر مجبور بود قبل از هر مسافرت او را پيش نعلبند ببرد و نعلش را تازه كند.
تصادفاً روز و روزگاري اين حيوان با آن همه تجملات دور و برش و ناز و نوازشي كه ميديد نگذاشت كه نعلبند به پاهايش نعل بزند و چند نفر از غلامان را هم لگد زد. تاجر كه خيلي قاطرش را دوست ميداشت قصه را براي دوستش گفت. دوستش گفت: «هيچ ناراحتي ندارد. كار آسان است» آن وقت دوست تاجر با همراهي او به مزبلهاي رفتند، در آنجا الاغي را ديدند كه از فرط باركشي خسته و پير شده بود و از دم تا سم مجروح بود و از گرسنگي داشت ميمرد. به دستور دوست تاجر، غلامها او را به دكان نعلبندي بردند كه قاطر با آن طمطراق در آنجا بود. دوست جهانديده تاجر، پيش رفت و جلو چشم قاطر كه از فيس و افاده ميخواست پر در بياورد گوش خر را گرفت و به قاطر گفت: «ساكت باش، فروتني كن، بسه ديگه! مگه پدر تو نميشناسي؟ بدجنسي و بدذاتي كافيه!» قاطر از ديدن پدر و شناختن او خجل و شرمسار شد و آرام و معقول گذاشت نعلش كنند
آي كتاب

الهی
چه زیباست ایام دوستان با تو!
چه نیکوست معاملت ایشان در آرزوی دیدار تو!
چه خوش است گفت و گوی ایشان در راه جست و جوی تو!
چه بزرگوار است روزگار ایشان در سر کار تو!
الهي نامه

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه كرد *** چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت *** واه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد
الهی، رنجورم از بدی خود مرا ببخش به خوبی خود.